|
درد دلهای شبانه یه مرد صبورم اما انسانم
| ||
|
دیگه باید هیچوقت وسوسه نشم و سعیم رو بکنم نه فقط وسوسه های بد حتی خوباش هم بیخیال. [ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 21:39 ] [ کورش ]
امدم آباد بشم در اوج آبادی خراب شدم چه قصه ایه این آبادی من چنین اواره وسردرگم که نه آبادیم آبادی ونه خرابیم خرابی! فقط میدانم که در آبادی خراب خرابم. [ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 1:35 ] [ کورش ]
فکر میکردم اگه این بشه چی میشه وناشکر نیستم این شد ولی هیچی نشد! معلق بین زمین واسمانم و نه دیروز رو دارم نه حال رو ونه فردا رو. این آشفتگی در همه وجودم رخنه کرده ومثل خوره روحم رو هر نفس داره میخوره. تازگیا هی میشینم وبه خودم میگم اصلا چی به چیه و من وسط این دنیا به این بزرگی و وسط این هیاهوی غریب چیکار میکنم؟ خودمم واقعا نمیدانم. دلیل این سوالم از خودم اینه که هیچ سنخیتی بین خودم و بقیه ادمای دور وبرم تقریبا وجود نداره. من حرف همه و حال همه رو خوب میفهمم ولی غیر از خودم هیچداکم از ادمای دور وبرم حرف منو نمیفهمن . پیشتر از اینا گله مند میشدم ومیگفتم اخه چرا زبان من رو نمیفهمن ولی الان دیگه گله ای ندارم چون میدونم زبان من با بقیه فرق داره و اگرم اینو گفتم فقط گفتن حرفام بوده وبس . مثل هر وقت دیگری تو کنج خلوتم که همین جاست حرفام رو گفتم. فعلا حرف دیگری(باوجودیکه مملو از حرفم) ندارم [ جمعه نهم دی 1390 ] [ 1:10 ] [ کورش ]
چه حال و روزیه این روزا هوای دلم بشدت ابری و تیره و تاره نگاهم یخ زده اس و خون تو رگهام سرده هیچ احساس قشنگی نیست که گرما بخش وجود یخ بسته ام باشه لحظات بی معنی و تکرارین خیره و بی روح بر گردش تکرار مینگرم و آه در سکوت میکشم چقدر این روزا دلتنگه......... خدایا شکرت
[ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ] [ 22:3 ] [ کورش ]
با تن تب دار وروح ازرده ام به گوشه تنهاییهام امده ام همه قالب روحم مثل قالب جسمم تب دار وشکسته وکم توان است دوست دارم نگاهم انقد زخمی نبود از فرط دلتنگیها و ندانستنها ایکاش ...........چقدر ایکاش بزبان اوردم واقعا چرا؟ چرا تو هم مثل خیلیها نمیتونی باشی اخه چرا نمیتونی؟ چرا جاذب دردهایی اخه چرا مثل خیلیها دافع دردها نیستی؟ چرا نگاه زخمی موجودی زخم بر تن وجانت میزند؟ اخه چرا؟ اخه مگه سیاهچاله ای که باید غم ودرد ببلعه و تو خودش نگه داره؟ از خودم شکایت دارم واسه این حس وحال غم آلوده من. امشب محاکمه میکنم خودم رو بخاطر اینهمه غم وزجر ودرد که درونم رو شب وروز خوردن. بازنده و برنده این محاکمه خودمم و چه خنداره دار حکمی خود برای خود صادر میکنم. بموجب این حکم من خودم رو محکوم میکنم به کشیدن غم ودرد وزجر چرا که برام میسر نیست دل ازرده نشم از دل ازردگیهام ودل ازردگیها . پس به دلیل شکل وجودیم واینکه حقمه پس محکومم به غصه خوردن.
[ سه شنبه هشتم آذر 1390 ] [ 22:37 ] [ کورش ]
خون در رگهام خشکیده وزهر دلتنگی وجودم را فرا گرفته وبرکه زندگیم با گذر نسیم برایم بسان دریایی متلاطم گشته ...............................خدایــــــــــــــــــــــــــــــا ساحل کجاست؟ شور واشتیاق زندگی در نگاهم منجمد شده .................خدایــــــــــــــــــــــا خورشید کجاست؟ سالهاست با این احساس زندگی میکنم .......................خدایــــــــــــــا احساس نو وزیبا میخواهم. میخکوب بر نیمکت تقدیرم در شعله غم میسوزم و برای خود مرثیه میخوانـــــــــــــــــــــم چه محفلیست محفل من که خود میسوزم وخود مرثیه میخوانم وخود میگریــــــــــــــــــــم نقاب سکوت ولبخند دو یار دیرینه ام شده اند در دنیای بیرونیم
[ یکشنبه ششم آذر 1390 ] [ 10:56 ] [ کورش ]
رویاهام همه کابوس ارزوهام محو شدن تو تاریکی غمها روحم پر از زخم تیغ نامهربانیها وکینه توزیهاس دنیام هر لحظه کوچک و کوچکتر از قبل شده ..........مثل یه قبر! نفسم برای درددلهام بند امده . شاید چیزی به اتمام نمانده باشه.
[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 14:5 ] [ کورش ]
چه روزهای عجیبیه انگار که دنیا شکلش فرق کرده یا نه بهتره بگم طعم همه چیز فرق کرده. خودمم درست و دقیق نمیدانم اما همین رو میدانم که طعم دیدن درختها و ادمها وصبح و ظهر و عصر و غروب و شب و کوه و صدای جریان اب و خلاصه همه چیز حد اقل برای من کلی فرق کرده و میشه گفت که اصلا طعم ندارن و یه مزه یکسان ویکنواخت دارن. انگار دارم یه فیلم میبینم با سرعت پخش فوق سریع و من مات ومبهوت تو تحلیل وفهمیدن سکانس اول اون فیلمم ولی فیلم با چنان سرعتی داره پخش میشه که کم کم به اخرای داستانش رسیده و من همچنان گیج وگنگ ومات ومبهوت وسط این ناپایداری فکری دارم به اخر داستان میرسم بدون اینکه طعم یه لحظه رو بخوبی چشیده باشم. لحظاتی تو گرمای دلچسب پاییزی با پلکای نه کاملا بسته ونه کاملا باز به درختان و برگهای اونا خیره میشم ولحظاتی از زمان حال بی مزه جدا میشم وبه زمانی گمشده که در وجودمه میرم وکلی مزه خوب اما خیالی میچشم. باز دوباره وارد حال میشم وباز نگاههای بیروح وبیجان وهیاهوی خالی از صدای ادمهای دور وبر و قرار گرفتن در جمع تنهایی در بی مزه گی تمام مرا احاطه میکنن . واقعا چقدر زندگی اینروا برام بی ثبات وبی طعم شده....
[ یکشنبه یکم آبان 1390 ] [ 0:36 ] [ کورش ]
چند روزیه سرماخوردم و حسابی کسل و درب و داغانم و وسط این کسالت دندانهام هم درد رو به هم پاسکاری میکنن روحیه ام اندازه روحیه جسم مرده هزاران سال زیر خاکه.
[ جمعه بیست و دوم مهر 1390 ] [ 15:23 ] [ کورش ]
دیروز بعد از سالها که شاید نزدیک به 20 سال باشه از خیابانی که دوران بچگی ازش تردد میکردم گذشتم . تو یه عصر پاییزی که هوا یه سوز دلتنگی چاشنی غروب کرده من از اون خیابان رد شدم لحظاتی وسط پیاده رو میخکوب میشدم و خیره خیره به در ودیوارها نگاه میکردم حیف که قسمتهایی از اون خیابان واطرافش که خاطرات بچگی ومدرسه وخلاصه خیلی از این دست خاطرات رو میسازه تخریب شدن وبجاشون غولهای بتونی بیروح که من شخصا ازشون متنفرم(هر چقدر هم لازم باشه)ساخته شدن سعی میکردم گامهایی خیلی خیلی ارام بردارم تا سفر زمانیم به گذشته های شیرینم خیلی زود تمام نشه. حس میکردم از لحظه ای که اونجا بودم تا به حال یه نفس فاصله بوده حیف که نمیتوانم اون حس رو لا اقل الان که افکارم کاملا بهم ریخته اس ابرازش کنم فقط میتوانم بگم که قادرم ساعتها وروزها با بهترین و زیباترین کلمات و جمله ها در موردش حرف بزنم .
[ سه شنبه دوازدهم مهر 1390 ] [ 13:43 ] [ کورش ]
پنجم شهریور بود که خانه رو فروختیم وهمزمان یه جا دیگه گرفتیم و 21و22شهریور(همین ماه) جابجا شدیم . حالا بماند دو تا ادم تقریبا دست تنها چه عذابی کشیدیم تا ات واشغالها رو جمع وجور کردیم و جابجا کردیم وهمه رو ریختیم تو این جا والانم هنوز بشکل درست و حسابی همه چیز چیده نشده وعین کارگاه اقای ووپی همه چیز بهم ریخته اس و حالا تو این وسط و خستگی بخوای اشپزی هم بکنی وظرف هم بشوری و..... توضیح:برای اون دسته از عزیزانی که نمیدونن اقای ووپی کی هست باید عرض کنم یه کارتون زمان بچگی میدیدم بنام تنسی تاکسیدو وچارلی که یه پروفسور توش بود که به همه علوم اگاه بود و فقط تنها عیبش کارگاهش بود که درست عین شرائط فعلی خانه محقر ماست! بشدت روحیه ام خسته اس ودلم خیلی خیلی گرفته مثل مجسمه دارم میشم
[ شنبه بیست و ششم شهریور 1390 ] [ 15:35 ] [ کورش ]
میخوام زندگی کنم اما نمیدانم اخه چرا وقتی شاید اینجور نخواستم زندگی کنم زندگی از کنارم گاه به گاه رد میشد اما حالا ازم گریزان شده!!!!!!!! هر چقدر تلاش میکنم بهش نزدیک بشم او از من دور ودورتر میشه. و من واین کوله بار سنگین که به پشتم بسته شده با لبهای تشنه در گرمای دلتنگیهام به دنبال سراب زندگی نیمه جان ونفس بریده افتان وخیزان در حرکتم . هر نفسی که جلو میرم هزار نفس ازم دور میشه. خدایا شکرت.
[ شنبه بیست و دوم مرداد 1390 ] [ 19:50 ] [ کورش ]
دلم میخواست حرفهام رو میشد جمع و یه کاسه کنم و همش رو اینجا بگم
اما حیف که توانش رو ندارم
دوست دارم از نفس به نفس هایی بگم که با همه وجودم پشت میله های
قفسه سینه ام دلتنگی رو شبانه روز بدون گوشی برای شنیدن ویا نگاهی
برای ارامبخشی فریاد زدم وخون دل خوردم
دوست دارم از اینهمه فشار و همهمه فکریم بگم که منو در تنهایی وجودیم گیر انداختن
دوست دارم میشد حرفی میزدم توحتی یه جمله یا یه سطر که هم درونم خالی میشد
و هم وصف الحالم بود برای این خانه درد دلهام. [ یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 ] [ 17:36 ] [ کورش ]
اهای روزگار واقعا دلت خنک نشده؟ از اینکه میبینی اونهمه غرور وبودنم
له شد ودیگه چیزی ازم باقی نمونده؟
شاید بگی خب خودتم مقصر بودی واین رو قبول دارم اما بنظرت دیگه بسم نیست؟
رسم مبارزه جوانمردانه این نیست که دیگه وقتی پشتم به خاک مالیده شد بازم
تا انهدامم ادامه بدی ایا این رسمشه؟
انگار مدتها منتظر موندی تا کم کم ببینی چطوری اونهمه غرور وبودنم از بین میره
و چطوری له میشم ونقش زمین میشم وحالا که شدم تا کجا میخوای این حال نزارم
رو نظاره کنی ؟
خدایا شکرت این گلایه هام نه از تو بلکه از روزگارمه خودت اگاهی ومیدانی حال وروز
پریشانم رو.
دلم خیلی خیلی گرفته در حالیکه مغلوب روزگار شدم وازغرور وبودنم چیزی باقی نمانده.
اهای روزگار چیزی ندارم برای خورد شدن چونکه کاملا خورد شدم و دارم نابود میشم
مثل یه جسم نیمه جانم بیروح وبی غرور دیگه فکر کنم عدمم شاید راضیت میکنه.
خیلیها میگن گلایه نکنم ازت اخه میگن این رسمته اما گفتنش اسونتره از تحملش
اهای اهای اهای روزگار............................................................. [ چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 ] [ 6:14 ] [ کورش ]
این روزا بیش از هر زمان دیگه ای سر در گمم و انچنان فشار فکری دارم که واقعا عاجز از این هستم که بدونم باید چیکار کنم ویا واقعا دارم چیکار میکنم. تا میخوام به خودم بیام وکمی افکارم رو جمع وجور کنم میبینم مشکل وغم پشت سر هم میاد و حرفهایی که همیشه ازارم میداده از هر طرف به اشکال مختلف از زبان خودم ویا زبان کسی منو محاصره میکنن وحالم بدتر از قبل میشه ومیتونم بگم واقعا به معنای واقعی کلمه خلاص کردم تو مسیر زندگیم. خیلی وقتا میگم منکه ادمی بودم که تو زندگیم در برابر مشکلاتم مبارزه میکردم والانم باید همین کار رو انجام بدم اما خداییش از حرف تا عمل خیلی تفاوت هست یه وقتی ادم از یه منبعی نیرو میگیره وانگیزه لازم رو پیدا میکنه برای جنگیدن با مشکلات سر راهش اما امان از روزی که فشارها و غصه ها وانرژی های منفی زیاد بشه و کم کم انگیزه و یا منبع انگیزه اش رو هم پیدا نکنه واز هر طرف محاصره بشه توسط مشکلات ونامهربانیهای روزگار. اون وقته که یه ذره ارامش فکری باقی نمیمونه تا ادم بتونه فکرش رو جمع وجور کنه تا از پس بد بختیها بر بیاد وارام ارام علیرغم میل باطنیش حس تسلیم شدن بهش دست بده ومیزان دلخوشیهاش برای بودن کمتر میشه نسبت به نا دلخوشیهاش. خدایا اینها که میگم خودت میدانی منظور وحرف دلم ناشکری کردن از موهبتها ونعمات و الطاف ومهربانیهات نیست وفقط درد ودلهامه که از روی دلتنگیهام میگمشون و بیشتر از خودم نالانم که یه جورایی بشکل مستقیم ویا غیر مستقیم باعث بوجود امدن این زجر نامه های پی در پی شدم وتو میدانی که این سر بسته گوییهام جزیی از همه درد ودلها وافکار آشفته منه که روز بروز باعث شده ومیشه که از نظر روحی تحلیل برم وتوانم بیش از پیش در تقابل با اونها کم بشه. میدانم که ادمها همه درگیر ودار زندگیشون مشکل دارن وخیلیها خدا نکرده مشکلات بزرگتری نسبت به من وامثال من دارن و ممکنه مشکلات من برای کسی کوچیک بنظر برسه وبرای خودم یا کسی دیگه بزرگ باشه اما هر چی که هست واقعا دارم کم میارم وانقده اشفته وسر در گم شدم که خودت فقط از حالم خبر داری خدایا خودت کمکم کن چرا که حس نبودنم از بودنم هر روز بیشتر میشه واین نه خواست تو هست برای هر بنده ومخلوقت ونه خواست بنده حقیرت که اینچنین در حقارت بد بختیهام غرق بشم. [ یکشنبه نوزدهم تیر 1390 ] [ 5:50 ] [ کورش ]
گر دلی ازرده ام از راه مردم ازاری نبود [ چهارشنبه پانزدهم تیر 1390 ] [ 6:13 ] [ کورش ]
دوست دارم میتوانستم همه حرفهام رو یه جا بزنم اما حیف که از گفتن هم خسته شدم وقتیکه شب وروز و تو هر نفس وتو حتی خواب از دست افکار مشکلات ودغدغه ها ادم خلاصی نداشته باشه اینجوری میشه که من شدم یعنی کم کم گفتنیهاش در عین زیاد بودن کم میشن وکم کم کلامش به حالت اغما در میاد . چقدر سخته که ادم دلش پر از درد باشه ولی از گفتن اون دردها هم خسته شده باشه! میدانم که هر انسانی مشکل داره و مسلما مشکلات من بدترین نیست اما واقعیت اینه که هر کسی در حد واندازه خودش در گرفتاریهاش مستاصل میشه و کم میاره . حس بودن در خودم زیاد نمیبینم وبیشتر شبیه سایه ای کمرنگ وشاید نادیدنی شدم خدا یا شکرت ازت میخوام که به همه کمک کنی وبه منم همینطور... [ پنجشنبه نهم تیر 1390 ] [ 5:50 ] [ کورش ]
دیروز بعد از ظهر بخاطر یه دلیل خیلی مهم قرار بود جایی برم ولی یه حال عجیبی ادامه مطلب [ سه شنبه هفتم تیر 1390 ] [ 5:16 ] [ کورش ]
خدا یا شکرت بخاطر الطاف وخوبیها ونعماتت که همیشه بمن ارزانی داشتی واگه گله مند هستم نه از تو بلکه از زندگیم وخودمه . بازم دلم گرفته وبین مشکلات غوطه ورم وانگار بین زمین واسمان معلق مانده ام تنهایی وغم وسر در گمی هام که ناشی از مشکلاتم میشن باعث شدن از خودم بینهایت عصبانی باشم وخشم وغم سراسر وجودم رو فرا گرفته و این دو معجونی وحشتناک رو برام بوجود اوردن وانگار نه رو به جلو میرم ونه به عقب و دارم در این برزخ دوزخیم درجا میزنم ومثل شمع ذوب میشم بدون هیچ صدا و ناله ای. بینهایت مستاصلم ومثل مردابی شده فکر وذهن وروحم که توان اندیشه وتفکر رو ندارم انقدر فکر وروحم خسته اس که انگار میلیاردها سال است که زندگی کرده ام ووجودم مملو از رخوت وخستگی شده. حتی نمیدانم چطوری دارم این جملات در هم وبر هم رو تایپ میکنم اما تو اینکه اینها حرفهای دلم هست شکی ندارم و لا اقل به این مطمئنم . نمیدانم تا کی در این حال وروز هستم واز خودم مدام میپرسم ایا روزی میرسه که این وضعم عوض بشه و خوب شده باشه؟ فعلا که قطار درب و داغان زندگی من تر مز بریده و با سرعت زیاد بطرف قهقرا و دره نیستی در حرکته. خدایا بازم شکر گزار محبتها و الطاف و نعمات و رحمت بی کرانت که بمن عنایت فرمودی و میفرمایی و خواهی فرمود و از تو کمک میخوام که خودت کمک کنی تا مشکلاتم حل بشه ودلم ارام بگیره و تو خودت از حال و افکارم با خبری. الحمدالله رب العالمین .امین یا رب العالمین [ چهارشنبه یکم تیر 1390 ] [ 7:15 ] [ کورش ]
دو شب پیش وقتی تو اشپزخانه مشغول اشپزی بودم در حالیکه قابلمه تو دستم بود صدای گوشیم بلند شد چون فکر کردم شاید تلفن مهمی باشه(اخه مدتیه منتظر یه تلفن از شخصی هستم که برام مهمه) هول شدم و با چنان سرعتی چرخیدم وپریدم که ببینم کیه وجواب بدم که یه دفعه درد خیلی خیلی شدیدی در قسمت چپ کمرم پیچید وبحدی شدید بود که نفسم بند اومد وبا بد بختی مثل پیر مردا خودم رو به گوشیم رسوندم جالب اینه که اون تلفنی که منتظرش بودم هم نبود ولی خب الکی هم نبود. از اون لحظه تا حالا این درد همچنان هست و طوریه که انجام کارا ولباس پوشیدن رو برام سخت کرده وحتی دراز کشیدن وبلند شدنم هم سخت شده . کمی با پماد درد ماساژش دادم ولی فقط مدت خیلی کوتاهی دردش رو خیلی کم تسکین میداد واخرش دیروز رفتم داروخانه ویه مشمع درد گرفتم وانداختم وامیدوارم که بهتر بشه چون ناشکری نباشه وسط اینهمه مشکلات وفکر و اینکه کارای خونه رو هم باید انجام بدم اینم شده مزید بر علت. به خودم خنده ام گرفت اخه یه زمانی که خیلی هم دور نیست فکر اینکه ادم کمرش پیچ بخوره ویا کشیدگی عضلانی ویا اینجور چیزا براش پیش بیاد برام دور از ذهن بود البته نه اینکه باور نداشتم کسی از اینجور دردها رنج بکشه نه ولی با وجود شرائط بدنیم واونم تو این سن وسال لا اقل برام دور از ذهن بنظر میرسید ولی خب گریبانم رو گرفت وحسابی حالم رو جا اورده. خدایا شکرت وبازم مثل همیشه خودت میدانی که حرفهام گله مندی از تو ویا ناشکری ازت نیست و بینهایت ازت سپاسپگزارم وازت میخوام به همه و به من برای رفع مشکلاتمان کمک کنی. دلم هنوز گرفته وشب وروزم رو به تلخی میگذرانم [ یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390 ] [ 5:3 ] [ کورش ]
پریشب بین 12 تا 1 شب بود که دیدم تو کوچه خیلی شلوغه راستش اهمیت ندادم وگفتم خب حتما کسی داره مهمونهاش رو بدرقه میکنه ویه همچین چیزی . یه دفعه شنیدم که در خونه امون رو دارن از جا در میارن وسر وصداها بیشتر شده با عجله پریدم ودر رو باز کردم ویه دفعه دیدم چند تا از زنهای همسایه پریدن وسط در گاهی در ویکیشون که چند خونه اونظرف تر خونشون هست داره مثل ابر بهار گریه میکنه علت رو پرسیدم گفت که پسر بزرگش که حدود 10 سالشه گم شده وگفت تر خدا شما میشه برید رو پشت بام و ببیند شاید پسرم اونجا نرفته باشه! و منم که متحیر شده بودم گفتم باشه و خلاصه رفتم و نگاه کردم وکلی صدا زدم و خبری نشد و البته راستش واسه تعجبم هم علت رو میتونستم بفهمم چونکه خب یه مادر با اون حال واوضاع مسلما برای پیدا کردن بچه اش هر راه حلی رو حتی اگه منطقی هم نباشه دنبال کنه. خداییش با وجودیکه پسرش خیلی شیطونه و کلی هم همیشه تو کوچه سر وصدا میکنه وخلاصه باعث عذاب میشه اما دلم واقعا برای مادرش سوخت وازش پرسیدم که شوهرت کجاس وچی شده که با اون حال ناجورش گفت رفته دنبال پسرش بگرده وگفت که خونه نبوده ووقتی اومده دیده پسرش نیست وظاهرا شوهرش بشدت بچه رو کتک زده واونم فرار کرده! عجب شبی بود وفکر کنم ماه هم گرفته بود وتو کوچه هم ولوله ای بین مردم که بیرون دور این زن جمع شده بودن وهر کی یه چیزی میگفت و واقعا منم با وجودیکه سعی میکردم خوش بین باشم و حرفهای امیدوار کننده بزنم اما خودمم نگران بودم. خلاصه بعد از کلی اینور و اون ور گشتن و خبر دادن به پلیس و پرس و جو از بیمارستان هنوز هیچ نشانه ای ازش نبود تا اینکه حدود ساعت بین دو تا دونیم بعد از نیمه شب خبر رسید که خدا رو شکر گشت کلانتری یه محله خیلی دورتر اون رو سالم پیدا کردن حالا چه جوری رفته بود تا اونجا و بقول خودش گم شده بود و نتونسته بود بر گرده خونه رو نمیدونم.فقط خدا رو شکر که سالم پیدا شد. تو این بین پدرش رو صدا زدم و گفتم خواهش میکنم که کتکش نزنی اخه هر چقدر مادرش گریه میکرد این همش براش خط و نشان میکشید و خون به دل اون مادر بینوا میکرد. یادم امد که روز بعدش میلاد حضرت علی ع و روز پدر هستش و به خودم گفتم اخه چرا هنوز خیلی از پدرها مثل این که از خود منم خیلی جوانتره و جزو نسل قدیم هم نیست هنوزمثل صد سال پیش فکر میکنه و با برخورد فیزیکی با بچه اش بر خورد میکنه و مسلما همچین ادمهایی ناخواسته باعث میشن فرزندانی با هزار مشکل روانی به بار بیارن که براحتی استعداد هر نوع کجروی رو خواهند داشت ضمن اینکه شخصیت اونها رو لگد مال میکنن البته این نوع رفتار ایشون واین نوع پدرنماها فقط به برخورد غلط با فرزندانشون خلاصه نمیشه ومتاسفانه در اون حال وروز اون مادر ایشون وسط اون جمعیت بجای دلداری همسرش با صدای بلند سرش داد میزد و کم مونده بود به اونم حمله ور بشه و فقط این مردم بودن که یه جورایی باعث شدن که وظیفه مرد بودن(کنایه از نامرد بودنشه) رو در شبی که فرداش روز مرد وپدر بود رو تکمیل نکنه! بین اینهمه مشکلاتم وغمهام بعد از دیدن این ماجرا دلم بیشتر گرفت وفقط میگم خیلی خیلی متاسفم برای این جور ادمها ... [ شنبه بیست و هشتم خرداد 1390 ] [ 5:16 ] [ کورش ]
خدایا شکرت بخاطر همه نمعات وخوبیهات واگه گله مندی میکنم خدایا از باب ناشکری نیست فقط از بابت کوچکی منه که درد ودل میکنم . مدتیه که وسط اینهمه دلتنگی ومسائل مختلف که ذهن وروحم رو بخودشون در گیر کردن گیر افتادم وروزگار تلخی میگذرانم و الان میبینم که از خجالت میکشم در اینه حتی به خودم نگاه کنم چرا که غرورم کاملا خورد شده واز من چیزی باقی نمانده. تو این روزا و شاید بهتره بگم تو لحظه به لحظه و تو نفس به نفس زندگیم انقدر فشار تحمل کردم و هنوزم در گیر هستم که دیگه فراموش کردم کی هستم و کی باید میبودم ولی الان که خوب به خودم نگاه میکنم میبینم تو این سراشیبی که خلاص کردم وبا سرعت رو به قهقرا میرم عجبا که چقدر غرورم هم در کشاکش این حرکت رو به پایین وبر خورد با سنگهای مختلف خورد شده و بحدی رسیده که خجالت میکشم حتی به اینه نگاه کنم . با خود قدیمم بیگانه شدم ودر حالیکه با سرعت بطرف نیستی میرم ناباورانه به وجود بی غرورم نگاه میکنم! [ چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390 ] [ 6:23 ] [ کورش ]
روزگار هر لحظه برام تلخ تر از قبل میشه واحساس میکنم دیگه کنترل اوضاع از کفم بیرون رفته [ پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390 ] [ 4:40 ] [ کورش ]
وقتی ادم بین هزار ویه مشکل باشه ووسط این همه مثلا شخصی که هم خون ادمه و ادم فکر میکنه درکش میکنه اما بجاش میبینه که تا سر حد مرگ عذابش میده واقعا چی میشه گفت؟ اونم وقتیکه کاملا اون شخص از در بی منطقی وارد بشه وهر لحظه رو تلخ تر از زهر مار بکنه و حرف حساب هم حالیش نشه واقعا خدایا چه میشه کرد وچه میشه گفت؟ هر روز مثل شمع حس میکنم دارم اب میشم و نه یه شمع روشن بلکه در خاموشی و بی نوری دارم میسوزم چرا که انقده سایه بی منطقی وبی درکی وحرفهای ناحساب و مشکلات وعوامل بد بختی رو شعله کم سوی وجودم افتاده که کور سویی هم ازش به هیچ جا ساطع نمیشه ودر اوج استیصال فقط اب میشه واب میشه وبدون هیچ اثری داره تمام میشه. مقاومتم بینهایت کم شده وبه جایی رسیدم که حس میکنم حتی گفتن هم تو خلوت برای دل خودم هم ارامم نمیکنه وحتی توان گفتنهام هم کم کم داره از بین میره تو این زندگی که یه روزگاری فکر میکردم مدیریت عناصر وجودیم وافکارم برام براحتی میبسر هست الان کاملا نقطه مقابل اون حالت قرار گرفتم وانقده تیرهای مشکلات و غمها و نفهمیدنها بطرفم بدون لحظه ای درنگ وارامش در حرکتن وبه روحم میخورن که نمیتوانم حتی لحظه ای روی پا بایستم ویه نفس راحت حتی تو یه لحظه خیلی خیلی خیلی کوتاه بکشم خدایا واقعا دارم کم میارم وجسم وروحم یارای تحمل اینهمه مشکل رو نداره خودت کمکی بکن [ سه شنبه دهم خرداد 1390 ] [ 5:20 ] [ کورش ]
مدتیه واقعا دنیا برام بی مزه ورنگ شده وهر روز هم بی رنگ تر وبی مزه تر میشه
یکی از دلیلهاش دروغ بین ادمهاس که بشدت بجای صداقت وراستگویی جا گرفته وهر روز راستگویی
کم وکمتر میشه ودروغ دنیا رو بیرنگ وبی مزه میکنه
هر بار که از پیله خودم بیرون میام وبا دقت به دور وبرم نگاه میکنم خودم رو تنها تر از قبل میبینم
همیشه خدا از دروغ متنفر بودم والان تنفرم بیشتر شده وهمیشه سعی کردم که تنفرم فقط از بابت
شنیدن دروغ نباشه بلکه تنفر از گفتنش هم دارم ولی شاید یه وقتایی پیش امده باشه که دروغ گفته باشم
ولی نه همیشه ونه زیاد ونه طوری که دل کسی برنجه
معمولا هم تو یه موقعیت کوتاه زمانی به اون شخص گفتم که فلان حرفم دروغ بوده وحتی اگه این دروغ
در حد یه شوخی بوده باشه که تقریبا از این دست بوده.
این روزا مشکلاتم بیشتر از قبل شده وبه حد کافی دنیا وموجودیتم بی رنگ وبی مزه شده واین دروغ
شنیدنها هم شدن مزید بر علت و هر لحظه احساس بدتری نسبت به دنیا پیدا میکنم
عجیب ترین حالت که منو واقعا دچار تعجب میکنه اینه که خیلیها حتی الکی دروغ میگن وانگار دروغ جزو
حرفهای روزمره اونها شده و با دلیل وبی دلیل یه سره دروغ میگن ونمیخوام اینجا بگم خودم انسان
کامل وخوبی هستم اما با همه کم وکاستیهایی که مثل هر ادمی دارم مخصوصا وسط هزار ویه مشکل
و تنهایی که هر لحظه وهر روز با تک تک سلولهام دارم حسش میکنم این دروغ شنیدنها و دو روییها
حالم رو بشدت بد میکنه ودنیا رو بی مزه وبی رنگ و حتی تلخ تر از زهر میکنه .
نمیخوام بگم تو این سن وسال ساده بینانه توقع دارم که همه راستگو باشن ولی شاید بخاطر بیشتر شدن
این حالت ناجور واز طرفی مشکلاتم وتنهاییم وتوقع شنیدن دروغ نداشتن از کسانیکه دور از ذهن هست
منو وادار کرد که این درد ودل رو اینجا بگم چرا که دیگر احساس میکنم تمام شدم ویا دارم تمام میشم
ایکاش وایکاش وبینهایت ایکاش همه ما ادمها همون جور که تقریبا هممون دوست داریم دروغ نشنویم
عادت میکردیم و میفهمیدیم ویاد میگرفتیم که دروغ هم نگیم . ایکاش............................................................... [ یکشنبه هشتم خرداد 1390 ] [ 5:56 ] [ کورش ]
دیروز دم دمای غروب تو خانه نشسته بودم که صدای بلند جیک جیک یه جوجه رو در کمال تعجب شنیدم و چه داد و بیدادی راه انداخته بود که بیا و ببین دنبال صدا رو گرفتم متوجه شدم از پشت بام میاد و وقتی رفتم دیدم اره یه جوجه خیلی خیلی کوچولو تک و تنها اونجا وایساده و نمیدونم کدوم بچه از خونه های اطراف این کوچولو رو اونجا گذاشته و رفته بود چند دقیقه منتظر ماندم و اینطرف و اون طرف و پشت بام خانه های اطراف رو نگاه کردم اما هیچکس نبود با خودم اوردمش تو خانه تا شاید فردا صاحبش رو گیر بیارم یا بچه ای که جوجه داشته باشه خدا رو شاکرم ولی وسط اینهمه مشکلات و بد بختیهام این مهمان ناز کمی منو خندوند چرا که حاضر نیست یه لحظه از من دور بشه و اگه من از کنارش برم یا حرف نزنم شروع میکنه به هوار و داد! همین الانم رو پام خوابیده خدا رو شکر میکنم بخاطر همه خوبیها و نعمات و الطافش (بینهایت) انقده دلم گرفته و پریشانم که حد نداره و به قراری بیقرارم که بازم حد نداره ناشکری نباشه در یک کلام انگار دارم جان میکنم و چه جان کندن سختیه خدایا اما وسط این جان کندن من این مهمان ناز و کوچولو چقدر خوب و نازه و جالب اینجاس هم بچه های خیلی کوچولو اکثرشون و تقریبا اکثر جانداران دیگه با من خیلی جورن ولی تو دنیای خودم که دنیای ادمهای بزرگساله من چقدر تنهام و چقدر بینشون غریبم! [ چهارشنبه چهارم خرداد 1390 ] [ 4:2 ] [ کورش ]
سلام به همه عزیزانی که میان ونظر میدن وبه بنده لطف دارن مدتی احتمالا نمیتونم بیام نت وبرای همین هم ازهمتون ممنونم وهم اگه یه وقت باعث رنجش کسی شدم بابتش عذر میخوام وامیدوارم بنده رو حلال کنن وببخشین برای همه ارزوی سلامتی وسر بلندی ودل خوش وروزگاری پر از موفقیت رو دارم واز خداوند مهربان تمنا دارم امیدوارم بزودی اگه خدا بخواد بتونم دوباره بیام و از الطاف ومحبتهای شما عزیزان بهره مند بشم همتون رو بخدای بزرگ میسپارم خدا نگهدارتون [ شنبه سوم اردیبهشت 1390 ] [ 5:11 ] [ کورش ]
خدا یا شکرت بخاطر همه نعمات والطافت من هنوزم دلتنگم وفریاد میزنم که من دلم تنگه فریاد میزنم و ناله میکنم چون در زندگیم ودر خارج از این فضای مجازی وخارج از این صفحه بیروح که تنها جای حرفهامه ادمی هستم ساکت وهمواره لبخند میزنم اما درونم غوغاییه از فشار ودلتنگی ایکاش زمان رو میشد برگرداند وایکاش میشد و ایکاش هر کسی دلش میخواست میتوانست به گذشته بر گرده هنوزم هوا ابریه ومثل دلم گرفته خدایا شکرت بخاطر همه نعمات وخوبیهات تا بینهایت شکرت [ جمعه دوم اردیبهشت 1390 ] [ 8:42 ] [ کورش ]
امشب چقدر بلند وطولانیه انگاری شب همزادم شده ولی اسمان چه خوش میباره مثل اینکه به حال نزار من اشک میریزه کسیکه مثلا همدلم هست (میدانم که نیست) نیشتر میزنه به روح وروانم گویی در دام دشمن افتاده ام نه در جوار دوست من وشب با هم پیوندی راز گونه داریم پیوندی که خدا میداندو او که شب است خدایا امشب چقدر بلند وطولانیه جگرم پاره شد ه ودلم سخت گرفته اسمان هنوز میبارد و گهگاهی هم در خشم گریه می غرد و منم و شبی طولانی ودلی پر خون و... [ پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 ] [ 1:15 ] [ کورش ]
امشب بشدت دچار استیصال شدم وخود را محصور در این حال میبینم و این اسارتم هر لحظه بیشتر وبیشتر میشه و هر لحظه ناشکری نباشه فشار غمها وموارد مختلف بر روحم افزوده میشه احساس رخوت بر تن وجانم سایه افکنده ودر بین اینهمه غم وغصه وفشار ممتد گاهی هم خشمگین میشم از خودم و از این احساسات و فشارها که منو اسیر خودش کرده وانگار رهایی ازش برام بسادگی میسر نیست تمام افکارم بهم ریخته اس ودلم بشدت گرفته وتاب وتوانم تحلیل رفته وحس میکنم حتی برای ابراز وبیان درد دلهام ناتوان هستم و خوب شاید نتوانم انها رو بیان کنم هر چه که هست این رو میدانم که یه جورایی شاید کم اوردم که به این شکل تحمل وطاقتم طاق شده خدایا شکرت بخاطر همه نعمات ومهربانیها والطافت [ دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 ] [ 6:57 ] [ کورش ]
|
||
| [ طراحی : نایت ملودی ] [ Weblog Themes By : night melody ] | ||